تبليغاتX
رد پاي از دوست


رد پاي از دوست



زیر درخت آرزو **

می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه


من باشم و تو باشی و یک شب مهتابی باشه


می خوام یه کاری بکنم شاید بگی دوسم داری


می خوام یه حرفی بزنم که دیگه تنهام نذاری


می خوام برات از آسمون یاسای خوش بو بچینم


می خوام شبا عکس تو رو تو خواب گل ها ببینم


می خوام که جادوت بکنم همیشه پیشم بمونی


از تو کتاب زندگیم یه حرف رنگی بخونی


امشب می خوام برای تو یه فال حافظ بگیرم


اگر که خوب در نیومد به احترامت بمیرم


امشب می خوام تا خود صبح فقط برات دعا کنم


برای خوشبخت شدنت خدا خدا خدا کنم


امشب می خوام رو آسمون عکس چشاتو بکشم


اگر نگاهم نکنی ناز نگاتو بکشم


می خوام تو رو قسم بدم به جون هر چی عاشقه


به جون هر چی قلب صاف رنگ گل شقایقه


یه وقتی که من نبودم بی خبر از اینجا نری


بدون یه خدافظی پر نزنی تنها نری


یه موقعی فکر نکنی دلم برات تنگ نمیشه


فکر نکنی اگه بری زندگی کم رنگ نمیشه


اگه بری شبا چشام یه لحظه هم خواب ندارن


آسمونای آرزو یه جرعه مهتاب ندارن


راستی دلت می آد بری؟ بدون من بری سفر؟


بعدش فراموشم کنی برات بشم یه رهگذر؟


اصلا بگو که دوست داری اینجور دوسِت داشته باشم؟


اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا کاشته باشم؟


حتی اگه دلت نخواد اسم تو ، تو قلب منه


چهره تو یادم می آد وقتی که بارون می زنه


ای کاش منم تو آسمون یه مرغ دریایی بودم


شاید دوسم داشتی اگه آهوی صحرایی بودم


ای کاش بدونی چشماتو به صد تا دنیا نمی دم


یه موج گیسوی تو رو به صد تا دریا نمی دم


به آرزوهام می رسم وقتی که تو پیشم باشی


اون وقت خوشبخت میشم مثل فرشته ها تو نقاشی


تا وقتی اینجا بمونی بارون قشنگ و نم نمه


هوای رفتن که کنی مرگ گلای مریمه


نگام کن و برام بگو بگو می ری یا می مونی؟


بگو دوسم داری یا نه مرگ گلهای شمعدونی


نامه داره تموم میشه مثل تموم نامه ها


اما تو مثل آسمون عاشقی و بی انتها

نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 22:9 توسط سیاوش| |

. كاش


كاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند


تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند


سادگی مهر و وفا قانون انسان بودن است


كاش قانون هایمان یكدم رعایت می شدند


اشكهای همدلی از روی مكر است و فریب


كاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند


گاهی از غم می شود ویران دلم


ای كاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدن

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:23 توسط سیاوش| |

عمیق ترین درد در زندگی

###################

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه گذاشتن سدی در برابر رودی است که از چشمانت جاری است.

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته شده .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن ها تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدائی به سرانجام رسانی .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه نداشتن یک همراه واقعی است که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است .

عمیق ترین درد در زندگی مردن نیست ،

بلکه یخ بستن وجود آدم ها و بستن چشمها است.

نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:39 توسط سیاوش| |

 

استاد به شاگرد گفت به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياوراما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش كه نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت.استاد پرسيد:چه آوردي؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا كردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار  رفتم اما...   . استاد گفت: عشق يعني همين !!!

کاش برای هوی و هوس نفسانی عشق را به بازی نمی گرفتیم و مفهوم عشق را در لجن زار کثافت دلمان دفن نمی کردیم .
نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 19:38 توسط سیاوش| |

می نویسم از تو و از موج یادی که می کوبد به ساحل بی قرار قلبم . تا دورها تو را به نام اشک هایم می شناسم وبا لحن همیشگی گریه می خوانمت . تو حس می شوی از آن سوی قلبم.از پشت حصارهای وجودم. نمی دانم تا کی به سینه بیاویزم گل خاطراتت را؟ از کجا به دست های تو برسم ؟ از کدام پنجره تو را ببینم ؟ از کدام هوا تو را نفس بکشم ؟ بگو . به من بگو که صدای تو همان آواز لرزانی است که نام مرا می شناسد . بگو که هنوز هم رنگ چشم های مرا روی شیشه پنجره ی قلبت نقاشی می کنی . بگو که می دانی من از جنس تنهایی ام و کوچیده به سرزمین غربت . به شهر دلتنگی . صدایم کن . بگو که هنوز هم برای منی.
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:26 توسط سیاوش| |

اکنون که ديگر از من دوري

تنها از تو يک چيز مي خواهم ،

اينکه با صداي دل نشينت آرامم کني

و شعرهاي عاشقانه ات را به گوش دلم بسپاري

لااقل بگذار اينگونه آرام شوم !

احساس کنم که در کنارمي و تو را در آغوش خويش بفشارم

و ديگر دلتنگ بي تو بودن نباشم !

قلب و جانم فداي آن احساس پاکت

که هر چه مي گويي برايم مقدس است

آري بيا و با کلام عاشقانه ات آرامم کن ،

تا باور کنم که هنوز باعشق من همراهي

و حرفهاي دلم را آرام آرام زير لب زمزمه مي کني

نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:24 توسط سیاوش| |

دوبرادر با هم در مزرعه خانوادگی کار می کردند، یکی از آنها ازدواج کرده بود و خانواده بزرگی داشت و دیگری مجرد بود شب که می شد دو برادر همه چیز از جمله محصول و سود خود را با هم نصف می کردند،یک روز برادر مجرد با خود فکر کرد و گفت:درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم. من مجرد هستم و خرجی ندارم، ولی او خانواده ی بزرگی را اداره می کند. بنابراین شب که شد، یک کیسه پر از گندم رابرداشت ومخفیانه به انبار برد وروی محصول او ریخت. در همین اثنا برادری که ازدواج کرده بود با خودش فکر کرد وگفت: درست نیست که ما همه چیز را نصف کنیم.من سروسامان گرفته ام،ولی او هنوز ازدواج نکرده است و باید آینده اش تامین شود بنابراین شب که شد کیسه ای پر از گندم برداشت ومخفیانه به انبار برد و روی محصول اوریخت. سالها گذشت و هر دو برادر متحیر بودند که چرا ذخیره ی گندمشان همیشه با یکدیگر مساوی است،تا آن که در یک شب تاریک،دو برادردر راه انبار به یکدیگر برخورد کردند،آنها مدتی به هم خیره شدند و سپس بدون اینکه حرفی بزنند کیسه هایشان را زمین گذاشتند و یکدیگر را در آغوش گرفتند
نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 17:16 توسط سیاوش| |

گفت هنر را از کی می آ موزی

گفتم هنر را از پسر بچه ای کوچک

که خورشید نقاشی را با رنگ سیاه می کشد

چون پدر خسته اش زیر نور خورشید نسوزد

 

 

پدران خسته نباشید امیدوارم زیر نور خورشید زندگی نسوزید

روز پدر بر تمامی پدران مبارک باد

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 19:4 توسط سیاوش| |

من و ایینه

آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است؟

خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است.تنها دقایقی دیر کرده است.

گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است!

آیینه خندید به سادگیم و گفت: او احساس پاک تو را زنجیر کرده است.

گفتم از عشق من چنین سخن مگوی!

آیینه گفت: خوابی... سالهاست که دیر کرده است....

در آیینه به خود نگاه می کنم ....آه ... عشق او عجیب مرا پیر کرده است.....

راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است!!!

اما من چه ساده....و چه خوش باور برای آمدنش به انتظار نشسته بودم... انتظاری عبث!

انتظار کار عاشقان است و من دلداده چه می کردم به جز انتظار؟

چشمانم هنوز به حلقه ی در خیره مانده اند ... نکند چشمانم خسته شوند ...نکند امشب هم خوابم ببرد ...
چه دیر پیدایش کردم ! قبل از این کجا بود؟ چطور گرفتارش شدم؟

چطور عاشقش شدم؟ چطور دلم را ربود؟

کی رفت؟ چرا رفت؟ کی می آید؟ اصلاً می آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 20:4 توسط سیاوش| |

نسیم خنکی که از پنجره می آید

 

جادویی است انگار

 

بوی عمیق باران از ماورای شب به اتاقم

 

می آید.

 

پنجره را که باز می کنم ذره ذره تو می

 

وزی.

و دلم به هم می پیچد از بس این نسیم

 

خنک و خوب است.

 

زیر پتو می روم و سرم در بیرون، پای

 

 پنجره،

 

عمیق ترین نفسها را می کشد... پاییز

 

 است انگار!

 

گوشی تلفن را که برداشتم حرفهایت ریخت کف اتاق!

 

فوری کف دو دستانم را زیر گوشی گرفتم تا واژگانت

 

 بیش از این هدر نرود. و حالا منم با دستی پر از جملات.

 

 نرم اند و آدم را یک جوری می کنند. مثل این نسیمی

 

که از شب خنکِ بیرونِ پنجره به درون می وزد و واژگانت

 

را در فضا پراکنده می کند. با خودم فکر می کنم چقدر

 

شبیه شبتابند!

 

 

حالا کنار پنجره روی تخت دراز کشیده ام و به واژگان

 

 جمله «می خوام دعوات کنم!» نگاه می کنم که لب

 

 طاقچه نشسته اند و در گوش هم چیزهایی می گویند و

 

 غش غش ریسه می روند. آن طرف اتاق، «چرا» با

 

«نیومدی» گرگم به هوا بازی می کنند و بیچاره واژه

 

«هنوز» که آن کنار کِز کرده. این سو کلمات «مشغله

 

های من پیش پا افتاده ان» روی کولِ هم رفته اند تا

 

کتاب «چراغها را من خاموش می کنم» را یواشکی

 

بدزدند و عجیب که دماغ یکی شان مرا یاد پینوکیو می

 

اندازد...

 

«مرسی» و «خداحافظ» که از اول، لب پنجره ایستاده بودند و هی به

 

ساعتشان نگاه می کردند، ناگهان جیرجیر کردند و همه را متوجه

 

خودشان کردند. بعد همه پریدند و از پنجره رفتند بیرون و نگاه من را هم

 

تا ماه که آن بالا می تابید کشیدند.

 

 

 

حاشیه1- باران پاییزی کار خود را می کند. در مدت

 

کوتاهی درختها به پریشانی بزرگ می رسند... تو کار

 

خود را کرده ای!

 

 

 

حاشیه 2-خب همونطور که چندوقتیه می بینید در پی

 

بعضی چیزای تازه، سبکهای تازه هم به وجود اومده تو

 

نوشته هام! یه جورایی تجربه کردن فضاهایی متفاوت

 

 برای نوشتن. نوشته هایی که گاهی فکر که می کنم

 

می بینم حساب شده ترند از اون چیزی که فکرشو می

 

کنم!...

 

حاشیه 3-طراحی پوستر، دیوان شمس، تدریس

 

فتوشاپ، چک کردن کامنتها، سلام خداحافظ، با سقوط

 

دستای ما در تنم چیزی فروریخت، کانون گفتگوی تمدنها،

 

 تکمیل قالبساز آنلاین، فکر درباره پروژه پژوهشی یین

 

یانگ، هوای نیمه ابری و گاهی نم نم باحال، دانشگاه،

 

عقاید یک دلقک،... اینا همه رو با هم قاطی کنید میشه

 

طعم این روزای من. تا جایی که می دونم خوشمزه

 

است! یا حداقل بدمزه نیست.

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 23:12 توسط سیاوش| |


Design By : Night Skin